سروان شهبازی تا آخرین لحظه به فکر نجات همرزمانش بود
چون هر دو دخترمان در بچگی پدرشان را دیر به دیر میدیدند، هر وقت جعفر بچهها را بغل میکرد آنها با دیدن پدرشان غریبی میکردند. یک روز دخترم زهرا که بغل داداشم بود و همسرم آمد بغلش کند، گریه کرد و برادرم با شوخی گفت: «نترس نترس آدم خوبیه باباته.» آنجا همگی زدیم زیرخنده و برای ما یک خاطره ماندگار شد